حكيم زجاجى

104

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دلاور پسر عم مختار بود * دلش بهر عم‌زاده در « 1 » كار بود درآمد ، بزد تيغ ، كردش دونيم * وزاو در دل دشمن افكند بيم دليرى دگر اندرآمد چو باد * ورا نام عبد اللّه بن زياد 220 به زير آمد آن ناكس نابكار * ببريد سر از تن نامدار به نزديك « 2 » عبد الملك برد سر * نگه كرد آن مرد والاگهر در آن روز كاين قتل و اين حال بود * ز هفتاد برتر دوم سال بود ز ماه جمادى شده هفت « 3 » روز * كشيدند اين فتنه و تاب و سوز سرافراز عبد الملك دخمه ساخت * سرش را « 4 » به چرخ كيان برفراخت 225 تن مصعب آن‌جاى در گور كرد * همان پور او نيز شد زير گرد سرافراز بگريست بر نامدار * بباريد خون از مژه بر كنار همىگفت عبد الملك پر ز درد * كه از بهر ملك است اين كاركرد سياست پى مملكت درخور است * نماينده شاهى به تيغ اندر است حقيقت عقيم است ملك جهان * سياست نگردد بدين‌جا نهان 230 سه تن را بر خسروان [ نيست ] آب * بريزند خونش براى صواب يكى آنكه رازش كند آشكار * دوم آنكه باشد به دل بىقرار نهفت شهان را بر آهو كند * در اين كار از جهل نيرو كند سيم آنكه آيد به آهنگ ملك * مشوش كند بدنشان رنگ ملك بر اين هر سه تن عفو كردن خطاست * ببايد سرش كرد با خاك راست 235 سرافراز مصعب نكوروى بود * جوانمرد و زيبا و خوش‌خوى بود سرافراز عبد الملك كام يافت * [ به ] ملك اندرون جاه و آرام يافت سوى كوفه شد همچو دريا به موج * به پيرامن او سپه فوج‌فوج همه مردم شهر شد پيشباز * بكردند بيعت بر آن سرفراز همه خلق ايمن شد از نامدار * فرو مرد آن آتش گيرودار 240 سوى دار سلطان شد از گرد راه * به بالا برآمد چو تابنده ماه سرايى بد آن چون بهشت برين * به گيتى نبودش همال و قرين

--> ( 1 ) ازو ( 2 ) بپرسيد ( 3 ) هفده ( 4 ) ما